.
اصبغ بن نباته از ياران باوفاى حضرت على عليه السلام است؛ او مى گويد: اميرالمؤمنين در زمين نجف نشسته بود كه به اطرافيان خود فرمود: چه كسى آنچه من مى بينم مى بيند؟ مردم گفتند: اى چشم بيناى خدا ! در ميان بندگان خدا چهمى بينى؟ فرمود: شترى را مى بينم كه جنازه اى را مى آورد و دو مرد كه يكى از عقب و ديگرى از جلو آنحيوان را حركت مى دهند و بعد از سه روز به نزد شما خواهند آمد. بعد از سه روز همچنانكه حضرت خبر داده بود وارد شدند و پس از تحيت، حضرت فرمود:شما كيستيد و از كجا مى آييد و اين جنازه كيست و براى چه آمده ايد؟ گفتند: ما اهل يمن هستيم و اين جنازه پدر ماست، هنگام مرگ وصيت كرد كه پس ازغسل و كفن و نماز، مرا بر شترم بگذاريد و در عراق در نيزار كوفه؛ نجف به خاكبسپاريد. حضرت فرمود: آيا از او پرسيديد چرا؟ گفتند:آرى، جواب داد: چون در آن مكان، مردى بهخاك سپرده مى شود كه اگر روز قيامت براى تماماهل محشر شفاعت كند پذيرفته خواهد شد! در اين هنگام، حضرت على عليه السلام از جا برخاست و فرمود: راست گفت، به خدا قسم كه منم آن مرد.
*********
زمانى كه حضرت امير عليه السلام در ذى قاربراى بيعت گرفتن از مردم نشسته بودفرمود: از كوفه هزار نفر نه كمتر و نه بيشتر خواهند آمد كه با من بيعت مىكنند. عبدالله بن عباس گويد: از سخن حضرت دلم گرفت؛ ترسيدم مبادا تعداد آنها كم وزياد گردد و كار حضرت تباه شود، وقتى لشكر كوفه وارد شد، آنها را دقيقاً شمارشكردم تا اينكه رسيد به نهصد و نود و نه نفر و ديگر كسى را نيافتم! با خود گفتم:انا لله و انا اليه راجعون، چرا حضرت چنين سخنى گفت؟ در همين افكار بودم كه ناگاه مردى را ديدم پشمينه پوش كه شمشير و كوزه اى با خودداشت، وقتى نزديك حضرت رسيد گفت :دست خود را بگشاى تا با شما بيعت كنم ، حضرت فرمود: بر چه با من بيعت مى كنى ؟گفت: بر اينكه از تو اطاعت كنم و فرمانبردار تو باشم و درمقابل شما آنقدر جنگ كنم تا آنكه خداوند پيروزى را نصيب شما گرداند. حضرت فرمود: نام تو چيست ؟ گفت : اويس قرنى . فرمود: الله اكبر، آرى حبيب منرسول خدا صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه من مردى از امت او را كه نامش اويسقرنى است و از حزب خداست ملاقات مى كنم و او مرگش به شهادت خواهد بود، و در اثرشفاعت او انبوهى از مردم همانند قبيله ربيعه و مضرّ كه دو طايفه پرجمعيت عرب بودندبه بهشت خواهند رفت.
**********
در آن هنگام كه به حضرت امير عليه السلام خبر دادند خوارج لشكرى مهيا كرده و بهجنگ حضرت شتافته اند و از نهر عبور كرده اند، فرمود: به خدا قسم ده نفر از آنجا نجات نمى يابند و ده نفر از شما هلاك نمى شود.
بعد از جنگ مشاهده كردند كه از سپاه دشمن فقط نه نفر موفق به فرار شده اند و ازاصحاب آن حضرت نيز فقط هشت نفر به شهادت رسيده اند. جريان پيشگوئى حضرت در مورد كشته هاى جنگ نهروان مورد اتفاق مورخين است و شارحنهج البلاغه؛ ابن ابى الحديد گويد: اين خبر به حدّ تواتر نزديك شده است.
***********
حضرت امير عليه السلام در يكى از سخنرانيهاى خود كه به پيشگوئى آينده پرداختفرمود:
آگاه باشيد: بعد از من ، مردى گشاده گلو و شكم برآمده، معاويه بن ابى سفيان برشما مسلط مى شود، هر چه مى يابد مى خورد ودنبال چيزى است كه بدست نياورد. پس او را بكشيد، گرچه هرگز نتوانيد. آگاه باشيد به زودى آن مرد، شما را بر دشنام دادن و بيزارى از من دستور مى دهد، پساگر شما را به ناسزا گفتن بر من امر كرد و اجبار نمود، مرا دشنام دهيد، كه براى من سببرشد و براى شما موجب نجات است، زيرا كه من به فطرت اسلام متولد شده ام و در ايمانو هجرت سبقت گرفته ام.ُ
***********
اميرالمؤمنين عليه السلام روزى به عمر بن سعد فرمود: چگونه اى آن زمان كه در موقعيتى قرار بگيرى كه ميان بهشت و جهنم مخيّر شوى و توجهنّم را انتخاب كنى ؟ عمر سعد گفت : به خدا پناه مى برم از اين مطلب؛ يعنى هرگز چنين نمى كنم ، حضرتفرمود: ولى بدون شك اين كار خواهد شد.
***********
يكى از ياران باوفا و صميمى كه از خواص و برگزيدگان اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسّلام بود و حضرت به مقدار قابليت و استعدادش به او از علوم خويش افاضه مينمود، ميثم تمار است ، او مردى بود زاهد كه از شدت عبادت و زهد به شدت لاغر گشتهبود. اميرالمؤمنين علوم فراوانى به او تعليم فرموده بود كه از جمله آنها اسرار غيبى است. ميثم در ابتدا بردة زنى از قبيله بنى اسد بود، اميرالمؤمنين عليه السّلام او را آزاد نمود وبه او فرمود: نامت چيست ؟ گفت : سالم، حضرت فرمود: پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله وسلم به منخبر داد كه نام تو كه پدر و مادرت تو را به آن نامگذارى كرده اند، ميثم است. ميثم گفت : خدا و رسول او راست گفتند، شما هم يا اميرالمؤمنين راست گفتى ، بخدا كه اسممن همين است. حضرت فرمود: نام سالم را رها كن و به همان نامى كه پيامبر خدا صلى اللّهعليه و آله و سلم تو را نامگذارى كرده اند برگرد، به اين جهت نامش ميثم شد.
روزى حضرت به او فرمود: تو بعد از من گرفتار مى شوى و به دار آويخته شده و باحربه اى مورد ضرب قرار خواهى گرفت ، روز سوم از بينى و دهان تو خون جارى مىشود و ريش تو با آن رنگين خواهد شد، پس در انتظار آن خضاب باش ، تو دهمين نفرىهستى كه بر درِ خانه عمرو بن حريث اعدام مى شوى، چوبة دار تو از همه آنها كوتاهتر وبه زمين نزديكتر است. سپس فرمود: بيا تا آن درخت خرمائى كه تو را بر شاخه آن به دار مى آويزند به تونشان دهم . سپس حضرت آن را به ميثم نشان داد. از اين به بعد، ميثم مكرّر نزد آن درخت مى آمد و نماز مى خواند و در حالى كه به آن درختاشاره مى كرد مى گفت : چه مبارك درختى هستى ! من براى تو آفريده شده ام و تو براىمن آبيارى شده اى ، همواره چنين مى كرد تا اينكه درخت را قطع كردند و او از مكان دار خوددر كوفه آگاه شد.
در اين ميان كه ميثم به كنار آن درخت مى آمد، با عمروبن حريث كه همسايه آن درخت بودملاقات كرد و به او گفت : من همسايه تو خواهم شد، خوب همسايه دارى كن !
***********
اميرالمومنين عليه السلام براى مردم سخنرانى مى كرد، در ضمن سخنرانى فرمود: مردم از من بپرسيد پيش از آن كه در بين شما نباشم ، به خدا سوگند، از هر چيز بپرسيدپاسخ خواهم گفت. سعد بن وقاص به پا خاست و گفت :اى اميرالمؤ منين ! چند تار مو در سر و ريش من است؟! حضرت فرمود: به خدا قسم دوستم رسول خدا به من فرموده بود تو همينسوال را از من خواهى كرد! آنگاه فرمود: اگر حقيقت را بگويم از من نمى پذيرى، همين قدر بدان در بُن هر موى سر و ريش توشيطانى لانه كرده و در خانة تو عمر بن سعد است كه فرزندم حسين را مىكشد. عمر سعد در آن وقت كودكى بود كه چهار دست و پا راه مى رفت.