اميرالمؤمنين على عليه السلام پس از آن كه به دست ابن ملجم ضربت خورد، از شدت زخمبى حال شده بود. وقتى كه به حال آمد، امام حسن ظرف شيري به حضرت داد.
امام كمى از شير خورد وفرمود: اين شير را به اسيرتان ابن ملجم بدهيد. سپس فرمود:
فرزندم ! به آن حقى كه بر گردن تو دارم ، بهترين خوردنيها و نوشيدنى ها را به اوبدهيد و تا هنگام مرگم با او مدارا كنيد و از آنچه مى خوريد به او بخورانيد و ازآنچه مى نوشيد به ائ بنوشانيد تا نزد شما گرامى شود:
مي زنــد پس لبِ او كاسـة شيـر مي كند چـشم اشـارت بـه اســير
چه اسيري كه همان قاتل اوست تو خدايي مگر اي دشمن دوست
***********
روزى اميرالمؤمنين على عليه السلام در دوران خلافتش در خارج كوفه با يك نفر ذمّىيهودى يا مسيحى كه در پناه اسلام بود، همراه شد. مرد ذمّى به اميرالمؤمنين گفت: كجا مى روى ؟ امام فرمود: به كوفه. هر دو راه را ادامه دادند تا سر دو راهى رسيدند، هنگامى كه ذمى جدا شد و راه خود را پيشگرفت تا برود، ديد كه رفيق مسلمانش از راه كوفه نرفت و همراه او مى آيد. مرد ذمى گفت: مگر شما نفرمودى به كوفه مى روم؟ فرمود: چرا. ولى پايان خوش رفاقت آن است كه مرد، رفيقِ راهش را در هنگام جدايى چند قدمبدرقه كند و دستور پيغمبر ما همين است ، بدين جهت مى خواهم چند گام تو را بدرقه كنم.آنگاه به راه خود بر مى گردم. ذمى گفت: پيغمبر شما چنين دستور داده ؟ امام فرمود: بلى. ذمي گفت:اين كه آيين پيغمبر شما با سرعت در جهان پيشرفت كرد و چنين پيروان زيادي پيدا نمود،حتما به خاطر همين اخلاق بزرگوارانه او بوده است. مرد ذمى با اميرالمومنين سوى كوفه برگشت هنگامى كه فهميد همراه او، خليفة مسلمانانبوده است، مسلمان شد و اظهار داشت :من شما را گواه مى گيرم كه پيرو دين و آيين شما مى باشم.
***********
امام على عليه السلام در بين راه متوجه زن فقيرى شد كه بچه هاى اواز گرسنگى گريه مي كردند و او آنها را به وسائلىمشغول مي كرد و از گريه بازمي داشت . براى آسوده كردن آنها ديگى كه جز آب چيز ديگرىنداشت بر پايه گذاشته بود و در زير آن آتش مي افروخت تا آنهاخيال كنند برايشان غذا تهيه مي كند. به اينوسيله آنها را خوابانيد. على عليه السلام پس ازمشاهده اين جريان با شتاب به همراهى قنبر به منزل رفت. ظرف خرمائى با انبانى آرد ومقدارى روغن و برنج بر شانه خويش گرفت و بازگشت. قنبر تقاضا كرد اجازه دهند اوبردارد؛ ولى حضرت راضى نشدند. وقتى كه به خانه آن زن رسيد اجازه ورود خواست وداخل شد، مقدارى از برنجها را با روغن در ديگ ريخت و غذاى مطبوعى تهيه كرد؛ آنگاه بچهها را بيدار نمود و با دست خود از آن غذا به آنها داد تا سير شدند. على عليه السلام براى سرگرمى آنها دو دست و زانوان خود را بر زمينگذاشت و صداى مخصوص گوسفندان را تقليد نمود! بچه ها نيز ياد گرفتندو از پى آنجناب همين كار را كرده و مى خنديدند؛ مدتى آنها را سرگرم داشت تا ناراحتىقبلى را فراموش كردند و بعد خارج شد. قنبر گفت: اى مولاى من! امروز دو چيز مشاهده كردم كه علت يكى را مي دانم، سبب دومى بر منآشكار نيست. اينكه توشه بچه هاى يتيم را خودتانحمل كرديد و اجازه نداديد من شركت كنم از جهتنيل به ثواب و پاداش بود و اما تقليد از گوسفندان را ندانستم براى چه كرديد؟
فرمود: وقتى كه وارد بر اين بچه هاى يتيم شدم، از گرسنگى گريه مي كردند. خواستموقتى خارج مي شوم هم سير شده باشند و هم بخندند.