انس بن مالك مى گويد: هر روز يكى از فرزندان انصار كارهاى پيامبر اكرم را انجام مى داد، روزى نوبت منبود، ام ايمن مرغ بريانى را به محضر پيغمبر آورد و گفت : يارسول الله اين مرغ را خودم گرفته ام و به خاطر شما پخته ام. حضرت فرمود: خدايا محبوبترين بندگانت را برسان كه با من در خوردن اين مرغ شركتكند. در همان هنگام در كوبيده شد. پيغمبر فرمودند: انس ، در را باز كن . گفتم: خدا كند مردى از انصار باشد. امام على را پشت در ديدم.گفتم : پيغمبر مشغول كارى است ، برگشتم و بر سر جايم ايستادم . بار ديگر دركوبيده شد. پيغمبر گفت : در را باز كن ، باز دعا مى كردم مردى از انصار باشد. در راباز كردم. على عليه السلام بود. گفتم : پيغمبر مشغول كارى است و برگشتم بر سر جايم ايستادم.باز در كوبيده شد، پيغمبر فرمودند: انس ، برو در را باز كن و او را به خانه بياور،تو اولين كسى نيستى كه قومت را دوست دارى ، او از انصار نيست . من رفتم و على عليه السلام رابه خانه آوردم و با پيغمبر اكرم مرغ بريان را تناول كردند.
*******
روزى معاويه به سعد وقاص اعتراض نمود كه چرا به على عليه السلام ناسزا نمى گويى؟
او در پاسخ وى چنين گفت : من هر موقع به ياد سه فضيلت ازفضايل على عليه السلام مى افتم، آرزو مى كنم اى كاش من يكى از اين سه فضيلت را داشتم:
1- روزى كه پيامبر او را در مدينه جانشين خود قرار داد و خود به جنگ تبوك رفت وبه على چنين گفت : تو نسبت به من همان منصب را دارى كه هارون نسبت به موسى داشت جزاين كه پس از من پيامبرى نخواهد آمد.
2- روز خيبر، پيامبر فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و پيامبر، او رادوست دارند. افسران و فرماندهان اسلام با گردنهاى كشيده در آرزوىنيل به چنين مقامى بودند، در فرداى آن روز پيامبر، على عليه السلام را خواست و پرچم رابه او داد و خدا در پرتو جانبازى او پيروزى بزرگى نصيب ما نمود.
3- روزى كه قرار شد پيامبر با سران نجران به مباهله بپردازد، پيامبر دست على و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و گفت :اللهم هؤلاء اهلى.يعنى خدايا اينهااهل بيت من هستند.